![]() |
![]() |
|
| روزنوشت و خاطرات شخصی |
|
بنام خدا "ازکسی که دربرابرکاربدت سکوت میکند،بترس!اونه ترامی بخشد،نه به تواجازه میدهد که خودت رانبخشی" این جمله برنارد شاودراکثرلحظه های زندگی..بخصوص این روزهای پررنگ..به دادمن رسیده است..کسانی که مرامی شناسندمیدانند همیشه دردلم به کسانی که گذشت میکنند،آفرین گفته ام وخودم نیزسعی میکنم این چنین باشم..امااگرکسی که بدی میکند،خودراکاملا"صاحب حق بداند وسکوت تو،باعث ادامه ی رفتارتجری گونه اش بشود...هرکس ودرهرمقامی هم که باشد..تکلیف چیست؟آن وقت است که باید بروی سراغ "انتقام" انتقامی که اگر هوشمندانه باشد،ازهمه ی عفوهای جهان لذت بخش تراست...!!!امشب دوستی کتابی رابه رسم هدیه برایم فرستاد."ناشناس دراین آدرس" نوشته ی "کرسمان تایلور"تاالان یکسره خواندمش ،بنظرم یکی از زیباترین انتقام های ادبی است..نمیدانم دوست خوب اندیشمندمن ازروی تعمد برایم فرستاده یا...این کتاب حکایت نامه نگاری های دودولت درسالهای۱۹۳۲تا۱۹۳۴ است یعنی سالهای تولد واوج موجودی به نام"هیتلر"نامه های اول مثل تمام نامه هاست!حال واحوال ومعرفی دودوست که درآمریکا گالری نقاشی دارند!وحالایکی ازآنها به آلمان بازگشته است..بعدازچندنامه،کم کم لحن دوست ساکن درآلمان-مارتین شولسه- تغییرمیکند وبااین تغییرلحن،شخصیت واقعی ومنفعت طلب وتمامیت خواهش!برای خواننده آشکارمیشود وبه مروربه جایی میرسد که به تمام گذشته هاورفاقت هاخیانت میکندوبرای"ماکس آیزنشستین-دوست ساکن آمریکایش راهی نمی گذارد بجزانتقام..تااینجای کار اتفاق خاصی نمی افتد ولی شکل این انتقام گیری ازراه دور!به قدری باهوشمندانه ودرایت است که وقتی برای اولین باراین کتاب جیبی وهفتادصفحه ای رابه آخرمی رسانی مثل این لحظات من..برای چندلحظه نفس کشیدن راهم فراموش میکنی وازنابودی تدریجی مارتین شولسه غرق درلذتی میشوی که تابحال تجربه اش نکرده بودی!!"کرسمان تایلور"نویسنده زن آمریکایی- که من تاامروزاثردیگری ازاوندیده ام-بگونه ای این داستان رانگارش کرده که تاآخرداستان هم نمی توان فهمید که چه اتفاقی درشرف وقوع است..اتفاقهایی این گونه شیرین ودلچسب درادبیات وسینما-وشایددنیای واقعی پیرامون ماهم-کم نیستند..مثال سینمایی اش -البته ازنظرمن-داگ ویل ساخته ی"لارس فون تریر"که به پاداش تحمل ریتم کندولوکیشن یک نواخت فیلم،پایانی رابه توهدیه میکند که اگرغیرازاین بود افسوس زمانی رامی خوری که تلف کرده بودی تاگذشت آبکی قهرمانی راببینی ونهایتا" ازآن درس اخلاق بگیری..وقتی گریس تصمیم می گیرد تاشهری به نام داگ ویل راکاملا بامدیریت آن!نابودکند وتک تک ساکنانش رابکشد،توآنقدرازتصمیمش به وجدمی آیی که حتی شنیدن این جمله ی سخت ظالمانه"تمام فرزندان مادری راجلوی چشمش یکی یکی بکشند وبه زن بگویند که حق گریستن ندارد"!!ذره ای ازعواطف پاک انسانی ات راتحت تاثیرقرارنمی دهد ودردل به این نکته سنجی گریس هم شاید آفرین بگویی...فیلمی که سخت سالهاست برمن تاثیرمنفی خودش راگذاشته است.... . ... الان هم که این سطوررامی نویسم احساس خوبی ندارم وقتی ازنابودی آدم ها-هرکس که باشد-می نویسم وازاین نابودی لذت می برم!،انگارباوجود تمام این احساس های متناقض براین باورم که شاید انتقام گیری های آنچنانی برای پایان یک داستان جذاب باشد امادرزندگی،هنوزهم لذت بخشش وبخشیدن پایدارترازانتقام است...به قول خواجه شیراز: وفاکنیم وملامت کشیم وخوش باشیم..... که درطریقت ما،کافریست،رنجیدن..... ویابقول دکترعلی شریعتی: رفتن همیشه به معنای رسیدن نیست. ولی برای رسیدن باید رفت.. در بن بستهای زندگی راه آسمان باز است. پرواز بیاموز..
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 4:24 توسط آشنا |
|
|
بنام خدا ۰۰۰۰۰۰۰پنجشنبه گذشته، قطعه 40 گلزار شهداي بهشتزهراي تهران شاهد تجمع و اعتراض خانوادههاي شهدا به طرحي بود كه از آن با عنوان ساماندهي گلزار شهدا ياد ميشود. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 15:3 توسط آشنا |
|
|
بنام خدا امروز شهادت امام صادق علیه السلام است و ایران هم تعطیل رسمی است. زندگی آن حضرت ابعاد گوناگونی داشته، مهمترینش این بوده که آن قدر فرصت بیان احکام داشته است که فقه شیعه به نام فقه جعفری شناخته میشود و او را رئیس مذهب شیعه نامیدهاند. اما آنچه که بیشتر از هر چیز در زندگی امام صادق قابلیت الگوبرداری دارد، صداقت و راستگویی اوست. آنقدر مردم آن دوران، راستگویی و صداقت را در کلام و رفتارش دیده بودند که با آنکه نامش جعفر بود، کنیهاش را صادق میدانستند. خوشا به حال راستگویان و صادقان. بیصداقتها و دروغگویان حتماً نمیتوانند ادعا کنند امام صادق الگوی زندگی آنهاست. از اتفاقات دیگر دوران امام صادق (ع) که کمتر به آن توجه شده، وجود و ظهور غالیان در آن دوران بوده است، غالیان کسانی بودند که مقام امامان را بیشتر از آنچه که خود ادعا داشتند بالا میبردند، مثل کسانی که امیرالمومنین را خدا میپندارند و یا شأنی بالاتر از پیامبر اسلام برای او قائل بودند. مرحوم هاشم معروف حسنی در کتاب سیره ائمه اثنی عشر در فصل زندگی امام صادق علیه السلام بخش مستقلی را تحت عنوان امام صادق و غلاه آورده است. تعریف و جعل فضیلت، بیشتر از حد واقع امر ناصوابی است که حتی امامان معصوم هم گرفتار آن بودند و البته خود هم پیشتاز نفی آنها از وجود مقدس میشدند. جامعه شیعه امروز بیش از همیشه نیاز دارد که امامان معصوم را در همهی جهات الگوی خود قرار دهند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم آبان 1387ساعت 4:10 توسط آشنا |
|
|
بنام خدا عزیزخوبی مدتهاست که فکرهای منفی ووحشتناکی میکند-والبته درمواردی هم حق دارد-این روزهااین برداشتهای منفی اش بسیارشده،توضیحات کلی منهم فایده نداشته ظاهرا"!،درراه ساعتی پیش که به طرف خانه می آمدم داستان جالبی به ذهنم رسید گفتم اینجابنویسم تااوبخواند شاید...شایدبنوعی پی به کلیات فکرهای منفی اش ببرد!!داستان این است: مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند، قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند، لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند، لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها، قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند، عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند، مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند، حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند، تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است ! اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان! ....بازباید بخوانیم...پرمعنی است...شایدهم.... دیریست که فریادهایم را سکوت میکنم تا انعکاس موجهای خسته ی فریادم آرامش ساحلی قلبهای لبریز از تهی را تهدید نکند .باد می آید و خیال مرا تا دوردستها میبرد .......این تویی که روی لحظه های تار من آهسته قدم میزنی ؟ .....آیا تو نیز به من فکر میکنی همانقدر که من به تو می اندیشم؟!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم آبان 1387ساعت 3:38 توسط آشنا |
|
|
بنام خدا گوشه گیران زوددردلهاتصرف میکنند.... بیشتردل می برد خالی که درکنج لب است.... امشب بعدمدتهای مدیدسعادت نصیبم گشت-والبته خجل ازقصوروتقصیربرای طولانی شدن دیدار-که میهمان استادگرانسنگی باشم که ازاوان نوجوانی تهذیب علم همراه باعمل رابااوآموختم..هیبت استواراماکنج غمکده ی اوناخودآگاه مرابه این شعر ازصائب تبریزی برد،مشکل حساسیت ریوی مراهم که اخیرا" حادث شده دیدند پدری کردند وهمراهشان به منزلشان رفتم تجویزی کردند که بسیاربرمن تاثیرگذاشت..فضایی تنهایی ایشان درکنج عزلت اماکارهای بسیارزیربنایی اش رادیدم به همه ی دنیای شیرین وتاثیرگزارش غبطه خوردم،دوست همراه من عمیقا" شناختی ازاین اسطوره ی مثال زدنی نداشت..شاید بهت داشت ازهمه ی تنهایی پیرمرد...وحق داشت!دردنیای امروزه حرف زدن آسان است،ادعاهم..آسان ترازنگاه کردن به افقهای ملایم روبرو..اماخاطرات ودرس های من ازاین همه ی استاد دشواراست،دشوارترازگنجاندن اقیانوسهای ناآرام درکاسه ای مسی!!...یادسالهای دوراماشاید نزدیک افتادم که مشتاقانه منتظرمی ماندم تاوقت موعود ازراه برسد وماه باچشمان سبزش مرابراندازکندتادستهایم راکه سایه ی سمج تحصیل بیشتردرس بود بشویم ولابلای گلهای باغچه وکنار پاشویه حوض خانه ی سنتی که درمیان سنت ومدرنیته دست وپامیزند-هنوزهم-دنبال طنین صدای پیرمردمیگشتم...وعجیب امانت دارحرفهای بس عجیب وغریب منهم بود..جوانی بس سمج وشاید خاص دربرابرمردی به همه ی ابعادعلم..روزی خیره سرانه گفتم:چگونه این همه بارعلم رابی صداتاب می آورید؟ فروتنانه پاسخ دادند:اگربخواهم به پرونده ی روزهاوساعتهای کبود نگاه کنم وبه کوله بارم که پرازسنگ است،!هرگزنمی توانم پیش تو سربلند وسبکبارباشم!!!هنوزباهمه ی وجود سنگینی این پاسخ راحس میکنم..کاش میشد اسم این حضرت استادهمیشه آشناراهم بنویسم..امادریغ وافسوس که نمی خواهم همه ی دنیای پیرامونش راحاشیه سازکنم..پرازابهام!! دیدن ایشان مرابازبرده است به اوج همه ی حرفهای ناگفته..شایدواگویه واهمیت این نیازکه مهم نیست که دربهشت باران می بارد یانه؟وجاده های جهنم به کجا ختم میشوندوآیاساکنان گرمازده اش می توانند درسایه ی یک درخت سدرنفس تازه کنند یانه؟همه ی خواسته ی من ازخدااین بوده عشق رابه من بیاموزدوچون دوستان خودش رستگارکند...البته فراهم گرفته ام که برای ستایش وخلوت باتنهایی خودنیازی به این کلمات شوریده وعاشق هم نیست..بایک اشاره ی ابروهم میتوان شاعرانه ازنیازهای روحی خودبه خودوخدای خودگفت..چراکه اولین سطرنوشته هایم راهمیشه اومی گوید واولین کلمه بوی دلتنگی میدهد...! باهمه ی وجودم سراپاتعظیم به حضرت استادمیکنم وازلطف ارزنده شان متشکرم ازاینکه همیشه شاگردشان رااجازه دادندتادردنیایی که تماشای کهکشانهاودریاهاهم لطفی نداردوشاید پروازسنجاقکهاوروییدن گلابی هازیبانیست!،امشب دیدن چهره ی متبسم وآرامش بخششان یک دنیای پرازمهروآرامش راشاهدباشم که پرازعطرعشق وزندگی است بازهم ممنونم... خبریارندانم زکه جویم؟کزیار... هرکه دارد خبری بی خبرازخویشتن است... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 2:23 توسط آشنا |
|
|
رمضان آمد و روان بگذشت بود ماهی، به یک زمان بگذشت گوئیا عمر بود ، زود برفت تا که گفتم چنین ، چنان بگذشت شب قدری به عارفان بنمـود این معـانی از آن بیـان بگذشت هر که با ما نشست در دریا نام را ماند و از نشان بگذشت میـلِ دنیــا و آخــرت نکند هرکه بر کوی عاشقان بگذشت زود بیدار شو ، درآ در راه تو بخوابی و کـاروان بگذشت در طریقی که نیست پـایانش نعمت الله از ایـن و آن بگذشت این شعر صوفی بزرگ ایرانی شاه نعمت الله ولی تقدیم به همه ی شما. چه زیبا و مهربان است خدائی که پایان یک ماه روزه داری و معنویت را به عید وشادمانی ختم می کند. آغوش گرم خدا بر روی همه تان باز و نماز و روزه ی آنان که گرفتندُ قبول حضرت حق. عید رمضانتان مبارک. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 6:50 توسط آشنا |
|
|
بنام خدا سفر اخیری که به جایی داشتم یکی از بستگان از خانواده ای متدین و سنتی از کاسکوی زیبایی می گفت که چندی پیش از آن برایش هدیه آورده بودند. حتما می دانید که کاسکو از باهوش ترین و زیباترین انواع طوطی با قدرت اعجاب انگیزی در حفظ اصوات و کلمات و تکرار صدای انسان با همان زیر و بم هاییست که می شنود. این کاسکو، مونس خانم خانه می شود و او هم با علاقه به تربیت و آموزشش می پردازد. به طوری که حتی راهنمای شیوه های آموزش متون طولانی و مفصل به این پرنده را تهیه می کند و براساس آن زمان قابل توجهی را به اینکار اختصاص می دهد. خوشبختانه تلاش خانم نتیجه می دهد و کاسکوی دوست داشتنی به خوبی تربیت می شود. به نحوی که صبح ها مادامی که همه در خواب بودند سر و صدا نمی کرده و منتظر می مانده، بعد با اولین تحرکات در خانه آهسته می پرسیده: بیدار شدید؟ کاسکو، تک تک اعضای خانواده را با احترام صدا می کرد و مخصوصا مرد خانه را که مورد احترام همه بوده با لفظ آقا یا حاج آقا خطاب قرار می داد. به علاوه به مهمانان و تازه وارد خوشامد می گفته و با احترام آنها را به داخل منزل دعوت می کرده است. طوطی حتی بعضی ادعیه را یاد گرفته بود و می خواند. همین طور براثر شنیدن اذان از رادیو، به زیبایی اذان می گفته است. او در مقابل تذکرات یا سکوت می کرده و یا با گفتن «چشم» عکس العمل نشان می داده است. خلاصه پس از مدتی این کاسکو در نوع خود یک یک شد و نمونه ای نداشت. به طوری که حدود ده میلیون تومان برایش قیمت گذاشته بودند. اما اعضای خانواده چنان به او دلبستگی داشتند که کسی فکر فروشش را هم نمی کرده است. بر حسب قضا حاج خانم و حاج آقا عازم سفر حج می شوند و کسی در خانه نبوده تا از کاسکو نگهداری کند. یک زوج جوان از دوستان خانوادگی که درجریان موضوع قرار می گیرند برای نگهداری از پرنده خوش سر و زبان طی سفر صاحب خانه، اعلام آمادگی می کنند. یک ماه می گذرد و حاج خانم پس از بازگشت به سراغ طوطی اش می رود و او را که سالم و سرحال به نظر می رسید به خانه بر می گرداند، اما ... چشمتان روز بد نبیند. تا حاج آقا جلو می آید، کاسکو می گوید: حاجی جون، بوس! نفر بعدی که جلو می آید، صدای کاسکو بلند می شود که:چطور مطوری؟ و نفر بعدی: چطوری ....؟ حاج خانم می گفت: اول سعی کردم موضوع را خیلی جدی نگیرم. ولی هر چه می گذشت می دیدم دامنه این تغییر ادبیات بسیار فراتر از آن است که فکر می کنم. این دفعه به او گفتم: ساکت شو. این چه طرز حرف زدنه؟ کاسکو هم نه گذاشت و نه برداشت و گفت: چیه؟ خودت ساکت شو!و.... فهمیدم بله، کار از کار گذشته است... 24 ساعت بیشتر نتوانستم نگهش دارم و چه چیزها که در این 24 ساعت از زبانش نشنیدم. اگر می ماند معلوم نبود چه بر سر ادبیات خانواده می آمد! طوطی نازنین ده میلیون تومانی را به ثمن بخس و با نازل ترین قیمت به اولین متقاضی فروختم و ... حاج خانم که این ماجرا را تعریف می کرد، با خودم می گفتم اینکه طوطی بوده، اما وای به حال خانواده هایی که با فرزندان خود چنین رفتاری دارند. بعضی پدر و مادرها فکر می کنند بچه هایشان باید عین آنها باشند؛ مقلد و مطیع بی چون و چرا. وقتی هم این بچه ها پا به جامعه و فضایی بازتر می گذارند و تلاش می کنند هویت فردی خود را بروز دهند، والدینشان خشمگین می شوند که آن گونه که ما می خواهیم رفتار نمی کنند... البته منظورم از نوع تغییر هویت کاسکوی این قصه نیست. حتی بعضی از مدیران امور اجتماعی و فرهنگی وگاه سیاسی ماهم نیز دچار چنین اشتباهی هستند و فرقی میان ذهن خلاق، فعال، آزادی خواه و جستجو گر انسان با ذهن طوطی قائل نمی شوند. تازه، طوطی هم که آب و هوای زندگیش تغییر کرد، چه شد؟! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 6:46 توسط آشنا |
|
|
بنام خدا مقارن با شب های قدر و شهادت علی علیه السلام، هفته ی دفاع مقدس آغاز شده. صدام حسین هم مثل خیلی های دیگر که در طول تاریخ به ایران حمله کردند و بخشی از خاک ایران را تصاحب کردند، می خواست خوزستان را از ایران جدا نماید. همه چیز هم آماده بود. تازه در ایران انقلاب شده بود ونظمی بر مدیریت کشود شکل نگرفته بود. ارتش به خاطر انقلاب و تبعات تند آن بر علیه فرماندهانش، روحیه و امکانات و فرماندهی منظمی نداشت و برای دفاع نمی بایست آمادگی داشته باشد. سپاه شکل جدی نگرفته بود. درگیری های قومی واختلاف نظر مسئولان حکومتی در اوج بود. کارمندان سفارت آمریکا در تهران گروگان بودند و با تبلیغات وسیع آمریکائی ها بر علیه ایران فضای هماهنگ کردن سیاسی دنیا علیه ایران آماده بود. کشورهای پولدار عربی برای جلوگیری از موج صدور انقلاب آماده بودند که پشتوانه ی اقتصادی جنگ باشند. در چنین شرایط به ظاهر آماده ای ، صدام در روز 31 شهریور سال1359 ازمحور های مختلف غرب و جنوب کشور جنگ همه جانبه ای را با بمباران فرودگاه مهر آباد تهران و ورود به داخل خاک ایران آغاز کرد. به دلیل حمله ی صدام و آغاز جنگ نفرت آور حتما این روز از تلخ ترین وبد ترین روزهای تاریخ ایران بود که دشمن آب و خاکمان را هدف گرفته بود. اما وقتی علیرغم همه ی این زمینه های آماده برای دشمن، مردم ایران تصمیم گرفتند با همه ی مظلومیت وتنهائی از سرزمین کشور اسلامی شان دفاع کنند و در نهایت یک وجب خاک ایران را به دشمنی که چند سال بعد یک روزه کویت ونفت آن را صاحب شد، ندادند روز آغاز جنگ تبدیل به روز احترام و پاسداشت از همه ی کسانی شد که به نیابت از همه ی تاریخ ایران ، ایران را با چنگ ود ندان و غربت و شهادت و ایثارحفظ کردند. جنگ البته نفرت آور است. جنگ البته ضد انسانی ترین پدیده ی بشری است. جنگ البته تلخ است و عامل آوارگی است وبه همین دلیل روز آغاز جنگ روز نفرت بار تاریخ ایران است. اما به همان میزان، البته دفاع ازاعتقادات و سرزمین ووطن هم در همه ی قاموسهای اخلاقی بشری مقدس است. البته بیرون راندن دشمن از کشور وظیفه ی ملی است. البته پیروز شدن بر این دشمن بی رحم، با آن همه حمایت های بین المللی شادی آفرین است. به همین دلیل روز 31 شهریور به عنوان بهانه ی یاد آوری آن همه افتخار نیروهای رزمنده ی ایرانی، قابل احترام وپاسداشت است. یاد همه ی شهدا، جانبازان، رزمندگان، ایثارگران و خانواده های آنان برای همیشه تا ایران هست، گرامی باقی می ماند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 3:41 توسط آشنا |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 2:49 توسط آشنا |
|
|
بنام خدا چراغ عشق به دست، آمدم به خانه ی تو. ترانه خوان و سخنگوی، با در دیوار، فضای کوی تو از بوی یاسمن سرشار، به گوش جانم، گلبانگ عاشقانه ی تو. کبوتری از بام به سوی در پرو بالی گشود، - سر خوش و مست- نشست بر لب دیوار آستانه ی تو کبوتری دگر از آسمان فرود آمد چه دلفریب، چه زیبا، چه پاک، چرخی زد کنار او بنشست. به گرد هم گشتند. دو بیقرار، دو دوست، - به غیر دوست جدا از " جهان و هر چه در اوست"- به فال نیک گرفتم، که در بهشت خیال یکی از آن دو کبوتر، نشانی از من داشت یکی نشانه ی تو! صدای خوب تو از پشت در، خوش آمد گفت گشوده شد در و درهای آسمان ها هم! نگاه ها به هم آمیختند، جان ها هم! گشوده شد در و بر من دمید چون خورشید گل شکفته ی لبخند بی بهانه ی تو. گل شکفته، میان دو آبشار طلا که موج می زد و می ریخت روی شانه ی تو. چو روح عشق، سبک، از صدای صحبت ما کبوتران به هوا بر شدند بال به بال من و تو محو تماشای آن جمال و جلال من و تو محو تماشای دوستی بودیم من و تو محو تماشای عشق... مرا دوباره ز رؤیای خویش باز آورد درود گرم تو، این خوش ترین ترانه ی تو. نگاه کردم و دیدم، درین جهان بزرگ کبوتری هستم. به گِرد بام تو، در دام یک امید محال ز شور و شوق و تمنا و عشق مالامال اسیر مهر تو و لطف بیکرانه ی تو...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 6:35 توسط آشنا |
|
|
صفحه نخست تماس بامن آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
بقول دوستی.. به یادگاربرای کسی که نه.. برای به یادگارماندن برای روزهای نیامده ی فردا می نویسم.. تایادم نرود آنچه که بودم...
پیچیده اماساده مثل بارون! چیزی نیست جزدل نوشته های مکتوم من که تلاش میشود بازبان استعاره بیان شود! |
|
RSS
Free Web Counter |